|
|
|
عمو مهدي دو هفته اي هست كه اومده ايران براي همين تصميم گرفتيم بريم مسافرت اونم كجا سرعين مامان بهم قول داد كه من و مي بره آب گرم و به قولش عمل كرد اين اولين تجربه من بودو خيلي خيلي خوش گذشت زياد نكن بكن در كار نبود و من حسابي خوش گذروندم.












عموها و باباي دوست داشتني من

ماماني و بابايي

اينم مامان كه خودش رو خيلي تحويل گرفته

نوشته شده توسط مامان آرتين در 90/04/18 ساعت 10:4 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
مامان مي گه كوچولوتر كه بودم به محض اينكه از تونل رسالت رد مي شديم اولين چيزي كه توجه من رو به خودش جلب مي كرد برج بزرگي بود كه من بهش مي گفتم مينااااااااااااااااااد و كلي براش ذوق مي كردم. امروز مامان بابا بهم قول دادن كه من رو به آرزوم برسونن و از نزديك بتونم برج ميلاد رو ببينم.
اين اتفاق افتاد
اين هم تصاويري از من و مينااااااااااااااااااااااد




نوشته شده توسط مامان آرتين در 90/04/13 ساعت 7:0 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
سلام سلام صدتا سلام
من اومدم با يه عالمه عكس و خاطره نمي دونم از كجا بايد بگم ولي بالاخره دوندگي ها و وعده وعيدهاي مامانم براي جشن تولد سه سالگي زنبوري من به اتمام رسيد.
جاي همه دوستاي گلم خالي خيلي خيلي خوش گذشت البته اولش به خاطر اينكه از صبح رفته بودم پارك و كلي خسته شده بودم خوابيدم و بعد هم با بدقلقي و كلي ناز و ادا و عشوه اومدم تو مراسم ولي بعدش همه چيز عالي بود كلي با بچه ها بازي كردم برف شادي فشفشه بازي ني ناش ناش كادو كيك اوووووووووووووووووووووووووه چه خبر بود همه اينها به خاطر دنيا اومدن من بود تازه از همه بهتر و مهمتر اينكه كسي كاري به كارم نداشت و هر كاري دوست داشتم مي كردم اينم چند تا عكس از مراسم تولد من تازه فرداش فكر مي كردم ديشب عروسي بوده و به مامان گفتم پس عروسي چي شد دوباره عروسي بگيريم.....
















نوشته شده توسط مامان آرتين در 90/03/05 ساعت 8:47 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آرتين مامان كاش مي شد زمان رو متوقف كرد تا بيشتر بتونم قدر اين روزها و لحظه ها رو بدونم كاش مي تونستم تمام مدت پيشت باشم و با هم بودن رو بيشتر تجربه كنم عاشق لحظه هايي هستم كه با صداي كودكانت ازم مي پرسي مامان دوستم داري چقدر دوستم داري و من با تمام وجود مي گم مامان عاشقته كاش مي دونستي كه چقدر دوستت دارم يا وقتي كه به خاطر اينكه از دست بعضي كارهات ناراحت شدم براي اينكه از دلم در بياري مياي بوسم مي كني و مي گي مامان ببخشيد
چه حس عجيبي بهم دست ميده
تو اين لحظه ها خدا رو هزاران مرتبه شكر مي كنم كه مي تونم گلي مثل تو رو تو بغلم بگيرم نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/12/18 ساعت 3:1 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز ساعت ۴.۳۰ رفتيم پلي هاوس كه برامون جشن نوروز گرفته بودن اين سومين نوروزي هست كه من توش شركت دارم به من كه خيلي خوش گذشت دوستام رونيا، آوينا، آرتين، رامان، سام و ياس هم اومده بودن كلي با بچه ها بازي كردم روي صورتم نقاشي كشيدن شكلات جمع كردم عكس انداختم و خلاصه خيلي كارهاي ديگه اينقده خسته شده بودم كه نفهميدم چه جوري خوابم برد و صبح با زور از خواب بيدار شدم اينم چند تا عكس از من و دوستام:




نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/12/17 ساعت 8:56 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
اين عكس ها هم به مناسبت و بي مناسبت دو سال و نه ماهه شدن آرتين گلم:





نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/12/15 ساعت 10:14 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آقا آرتين ما امروز دسته گلي به آب داد كه ما رو تو عمل انجام شده قرار داد حدس مي زنيد چه اتفاقي افتاده ؟!
بله آرتين قيچيش رو برداشته و مشغول كوتاه كردن موهاش شد ما هم مجبور شديم همان طور كه توي عكس مي بينيد براي اولين بار كچلش كنيم چقدر هم بهش مياد


نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/12/09 ساعت 2:26 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
امروز اولين تجربه آرتين عزيز ما با قطار به سمت مشهد مقدس بود. اين سفر به مناسبت نذري كه براي آرتين داشتيم تدارك ديده شده بود كه در اين سفر خاله نسيم و عمو دانيال ما رو همراهي ميكردند. نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/07/21 ساعت 4:27 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز خونه خاله آزاده مامان آرام دعوت بوديم ما كه اول از همه رسيديم كلي منتظر شديم تا بقيه برسند ولي چون مامان جون وقت دكتر داشت نتونستم همه رو ببينم فقط يه كم با آرام بازي كردم البته يه كم با خشونت.
آخرش هم چند تا عكس انداختيم:





نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/05/24 ساعت 2:22 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
نبينى باغبان چون گل بكارد
چه مايه غم خورد تا گل بر آرد
به روز و شب بود بى صبر و بى خواب
گهى پيرايد او را گه دهد آب
گهى از بهر او خوابش رميده
گهى خارش به دست اندر خليده
به اميد آن همه تيمار بيند
كه تا روزى برو گل بار بيند
اگر كار جهان اميد و آزست
همه كس را بدين هر دو نيازست
هميشه تا بر آيد ماه و خورشيد
مرا باشد به مهرت آز و اميد نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/05/16 ساعت 5:50 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
بالأخره باباجون راضي شد دو روز از كارش بزنه و يه مرخصي بگيره و ما رو ببره شمال كه با علي جون اينا رفتيم.
كلي با عمو مهدي تو دريا آب بازي كرديم كه خيلي خوش گذشت.
به توصيه خاله پيرايه هم رفتيم غذاي خاور خانم رو خورديم جاتون خالي خلاصه كه خيلي خوش گذشت. اين هم چند تا عكس يادگاري از شمال:









نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/05/04 ساعت 12:23 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آرتین ستاره درخشان قلب ماست
تجسم مهر خداوند و تندیس لطف ایزدی
شاهزاده کوچولویی که با دستهای کوچیکش نهال عشق را در زندگی ساده ما ميکاره
خدایا صفای قلب کودکان، تلألویی از منشور مهر توست. همه این فرشتگان آنچنان که از معنای نامشان بر میآید جلوههای "امید" هستند
خدای بزرگ .شادابی،تندرستی و آیندهای درخشان را به این فرزندان آفتابی ارزانی دار

نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/04/22 ساعت 11:58 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
روز مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!
روز مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو، دلواپستي!
روز مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي كودكانه تو، بيداري!
روز مادر يعني مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن و با او تپيدن!
روز مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي كه عمري به پاي باليدن تو چروك شد
روز مادر يعني بهانه در آغوش كشيدن زني كه نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود
روز مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن.... نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/03/13 ساعت 8:0 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آفتاب زندگيمان، فرشته گسيل شده از سوي خداوند،پسرمان آرتين دو ساله شد. به درگاهش شكر ميگذاريم و سر تعظيم بر آستانش ميساييم و اراده او را براي اهداي اين نعمت مقدم بر همه امور ميدانيم.







نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/03/08 ساعت 0:30 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ كنم به جاى اين كه دائماً انگشت اشارهام را به سوى او بگيرم آن را در رنگ فرو مىبردم و همراه با او نقاشى مىكردم به جاى اين كه دائم كارهايش را تصحيح كنم با او ارتباط برقرار مىكردم به جاى اين كه دائم به ساعت نگاه كنم به او نگاه مىكردم سعى مىكردم كمتر بدانم و بيشتر توجه كنم بيشتر با او دوچرخهسوارى مىكردم و بادبادكهاى بيشترى را همراه با او به هوا مىفرستادم از جدى بازى كردن دست بر مىداشتم و جداً بازى مىكردم در چمنزارهاى بيشترى مىدويدم و به ستارگان بيشترى خيره مى شدم بيشتر بغلش مىكردم و كمتر سقلمهاش مىزدم به جاى اين كه به او سخت بگيرم سخت تأييدش مىكردم اول اعتماد به نفساش را مىساختم و بعد خانهاش را كمتر درباره عشق به قدرت با او حرف مىزدم و بيشتر درباره قدرت عشق
نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/02/22 ساعت 7:34 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|








نوشته شده توسط مامان آرتين در 89/02/17 ساعت 2:13 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
ديگه روزشماري براي آغاز تعطيلات نوروز به پايان رسيد و من فرصت دارم ۱۵ روز در كنار گل زندگيمون باشم كه هر چقدر مي بويمش سير نمي شم و از عطرش كم نميشه هر روز خوشبوتر و زيباتر از روز قبل رونمايي ميكنه.
اينها همه شمهاي از لطف بيانتهاي خداوند هست كه شبانهروز به درگاهش سر تعظيم فرو ميآورم و در كمال شرمندگي چيزي براي عرضه و پيشكش ندارم جز سپاس.
آرتين ما يكسال و ۱۰ ماهه شده و ديگه راهي تا دوسالگي باقي نمونده روزها مثل برق و باد ميگذرن و با چشم برهم زدني دردانه ما بزرگ ميشود.
عيد سال قبل آرتين تازه ياد گرفته بود با كمك در و ديوار و گرفتن اشياء و كمك از مامان و بابا بلند بشه و قدم برداره ولي عيد امسال بايد التماس كنم كه دو دقيقه بشينه و به چيزي دست نزنه. شيطنتها و بازيگوشيهاش خيلي بيشتر شده و اين نشوندهنده سلامت جسم و روح و تكاملش هست.
بعد از كلي دوندگي براي خريدهاي عيد كه آرتين هم از فرصت پيش آمده نهايت استفاده رو ميكرد سال ۱۳۸۸ با همه سختيها و پستي و بلنديهاش رخت بربست و سال ۱۳۸۹ در ساعت ۲۱ و ۲ دقيقه شنبه شب آغاز شد.
اين هم گوشهاي از سفره هفتسين امسال كه به سختي تونستم از آرتين عكس بگيرم.



نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/12/29 ساعت 10:15 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
دوباره بوي عيد و بهار داره مياد ولي اين عيد با عيدهاي ديگه و سالهاي قبل خيلي فرق داره ديگه من و بابا مرتضي تنها نيستيم يه فرشتهاي هست كه بوي عيد رو برامون تازهتر و قشنگ تر كرده، بودنش كنارمون نشانهاي از اميد خداوند مهربون به ماست كه اجازه ميده از اين موجود پاك و معصوم نگهداري كنيم و چقدر شيرين و لذتبخشه.
خدا رو شكر ميكنم كه همسرم در كنارم هست تا تكيهگاه امني برامون باشه و بتونيم عشقمون رو نثار فرزندمون كنيم ،
خدا رو شكر ميكنم كه هيچوقت ما رو تنها نذاشته و هميشه گوشه چشمي به ما داشته،
خدا رو شكر ميكنم كه به تمام اعضاء خانوادهام سلامتي داده و ميتونيم با هم بودنمون رو با آمدن بهار جشن بگيريم،
و باز هم خدا رو شكر ميكنم كه جايي به اسم خانواده دارم با همسري مهربان و دلسوز و فرزندي پاك و فرشته صفت كه ميتونم درونش به آرامش برسم. نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/12/29 ساعت 1:37 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمد
و دل خوش کردهایم که سکوت کرده ایم
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/11/14 ساعت 9:13 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز صبح كه بلند شدم مامان گفت اگر پسر خوبي باشي مي برمت ددر منم راه ميرفتم و مدام ميگفتم دوست گژل گژل ولي مامان يه اسمهاي ديگه ميگفت. خلاصه مامان براي اينكه آبروش جلوي دوستاش نره من رو برد حمام و تا ميتونست من رو سابيد لباس تنم كرد و با بابا رفتيم ددر. مامان راست ميگفت از گژل خبري نبود و به جاش آرام و آراد و آرتين و كوشا بودن خيلي جاي خوبي بود و من كلي بازي كردم البته مامان از چشماش معلوم بود كه از دستم داره حرص ميخوره براي اينكه اصلاً نذاشتم بشينه تازه از صبح هي بهم ميگفت پيپي كن و من گوش ندادم و اونجا دسته گلم رو به آب دادم و مامان لبخندزنون من رو براي تعويض برد.
ولي خيلي خوش گذشت اونقدر خسته شده بودم كه تو ماشين خاله فرزانه خوابم برد البته مامان برام تعريف كرد كه آراد من رو نگاه ميكرده و ميخنديده حالا آقا آراد يكي طلب شما.

نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/11/01 ساعت 2:20 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
واي از دست اين مامان! وقتي سوزنش گير مي كنه ديگه ول كن نيست به قول خودشون رو نرو آدم ميره هي ميگه بگو اسم بابا چيه اسم ماماني چيه اسم عمو چيه منم براي اينكه خيالش رو راحت كنم و به آي كيوي من شك نكنه يه دفعه اسم همشون رو گفتم علي احمد اشف(اشرف) متژا(مرتضي) مهتي (مهدي) ولي چشمتون روز بد نبينه مامان گرفته بود تو بغلش چنان فشارم ميداد و شالاپ شولوپ ماچم مي كرد كه حالم بد شده بود همه برام دست مي زدن و آفرين مي گفتن. من نميدونستم اين بندههاي خدا اينقدر از حرف زدن من خوشحال ميشن تازه بعدش هم مامان و بابا برام جايزه خريدن خيلي حال داد.
نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/10/14 ساعت 2:3 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امسال ديگه بغل بابام نبودم و خودم مي تونستم با پاي خودم برم تو دستهها.
مامان كه شله زرد نذر داشت و منم براي بازيگوشي از فرصت سوء استفاده ميكردم.
تا ببعي ميديدم صداشون رو درميآوردم و هر چي ميگفتم بيوبيو (بيابيا) گوش نميكردن.
بابا برام كلي چايي ميگرفت. تازه مثل آدم بزرگها بهم غذاي نذري ميدادن كه من فقط گوشت ميخوردم. خيلي خوشمزه بود.
شب هم مامان و بابامن رو يه جا بردن كه يه سفره بززززززززززززرگ تو كوچه انداخته بودن من كه مات و مبهوت ذغالهاي اسفند شده بودم.
مامان هم اصرار داشت من زير علامت يا همون الم عكس بندازم و بالأخره موفق شد.




نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/10/05 ساعت 9:38 AM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آرتين كوچولوي ما هجده ماهه شده و نوبت واكسن زدن شده. باباجون قبول كردن كه شما رو براي واكسن ببرن مركز بهداشت و من برم سر كار و ظهر شيفتهامون عوض بشه. وقتي رسيدم خونه از درد نمي تونستي راه بري و همش مي گفتي بغل يا سر جات دراز كشيده بودي و بيتابي ميكردي و نق نق. به پيشنهاد بابا بردمت حمام كه يه كم تبت پايين بياد رفتم برات آب ميوه بيارم بخوري كه ضعف نكني وقتي برگشتم ديدم تمام بدنت ميلرزه سريع زنگ زدم به بابا و گفتم فكر كنم آرتين تشنج كرده و بابا گفت سريع ببرش بيمارستان تهرانپارس منم خودم رو ميرسونم. گوشي رو قطع كردم اومدم بغلت كنم كه از حمام ببرمت بيرون ديدم بدنت سرده سرده تازه متوجه شدم شازده كوچولوي ما شير آب سرد رو باز كرده و از سرماي آب داره ميلرزه. به بابا زنگ زدم و خبر سلامتيت رو دادم. نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/09/11 ساعت 2:6 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز با دوستاي مامان قرارداشتيم بريم پاساژ تنديس. توي راه، رفتني تصادف كرديم و مامان مجبور شد يه مسير طولاني و سربالايي من رو بغل كنه و حسابي خسته شد توي پاساژ هم از اول تا آخرش گريه كردم چون يه آقايي انگشتم رو از دهنم كشيد بيرون و به رگ غيرت من خيلي برخورد منم ديگه بهانهگير شدم و و مي خواستم برم ددر كه مامان هي ميگفت ددر همينجاست و عصبانيش كردم ولي موقع ناهار خوابيدم و اجازه دادم مامان يه نفس بكشه. برگشتني هم سوار ماشين خاله پيرايه شديم و تا پاركوي با هم اومديم و آرتين هم برامون شعر ميخوند.

اين هم عكس من در حاليكه از زور گريه كردن بيهوش شدم


نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/08/21 ساعت 2:6 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
از لابهلاي حرفهاي مامان و بابا فهميدم ميخواهيم بريم مسافرت اون هم از نوع هوايي به تبريز آخ جون ولي با سري قبل فرق داشت و ايندفعه من و مامان با هم ميرفتيم چون باباجون پنجشنبه جلسه داشت و نميتونست بياد. صبح بابا ما رو برد فرودگاه هرچي مي خواستم دنبال هواپيماها برم مامان نميذاشت و ميگفت ما خودمون ميريم سوار ميشيم و ما سوار هواپيما شديم و من احساس يه مسئوليت سنگين ميكردم چون بايد به جاي بابا از مامان و خودم مراقبت ميكردم. تازه تو هواپيما ازمون پذيرايي هم شد. از هواپيما كه پياده شديم ماماني و بابايي اومده بودن دنبالمون بعد رفتيم خونه عمه مامان و اونا به يه زبون خارجكي حرف ميزدن. بعدش رفتيم عروسي و فرداش هم دوباره با هواپيما برگشتيم و من كنار تيم فوتبال تراكتورسازي نشسته بودم كه خيلي هوامو داشتن منم از فرصت استفاده ميكردم و شكلاتاشون رو ميخوردم كاغذهاش رو بهشون برميگردوندم ولي بعدش خوابم برد و هيچي يادم نيست و چشم باز كردم ديدم تو بغل بابا هستم. نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/07/22 ساعت 2:4 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آرتين سيبيل دار ميشود

آرتين و دريا و شنبازي

چه حالي ميده تو كيف باباجون نشستن

آرتين در حال سوپ خوردن

آرتين و بازي با پودر بچه در حالي كه داره ميره مهموني

اگه تونستيد منو پيدا كنيد

انار خوردن آرتين با اخم

آرتين دون دون ميشود خال مخالي

كشتي گرفتن آرتينها

ماست خوردن آرتين

تو كشو نشستن هم حالي ميده

قايم موشك بازي

فكر كنم پيكاسو هم اينطوري نقاش معروفي شد

نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/06/06 ساعت 1:40 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز با دوستاي مامان كه تو نينيسايت با هم آشنا شدن رفتيم پارك ملت و من حسابي تاپ و سرسره بازي كردم. يه دختري هم بود به اسم پروشا و من كه يخام كمي آب شده بود داشتم باهاش دوست ميشدم كه مامان اينا از هم خداحافظي كردن و جدا شديم. نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/04/20 ساعت 2:5 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز به مناسبت تولد يكسالگي رفتيم آتليه كليك تا خاطره يكسالگي پسرمون رو با گرفتن چند تا عكس يادگاري جاودانه كنيم. بابا مرتضي هم يه كيك خوشگل برات گرفته بود كه شما مدام دستت رو ميزدي تو كيك و گريه ميكردي. البته اين به خاطر بدخواب شدنت بود و يه كم بدقلقي كردي.
انشالله ۱۲۰ سال عمر با عزت داشته باشي. نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/03/21 ساعت 2:36 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز شب تولد منه و چون مامان بابا فكر ميكردن من خسته ميشم برام تولد نگرفتن و به جاش با ماماني و بابايي بردن پارك ارم خيلي خوش گذشت كلي چراغهاي رنگي بود كه ميچرخيد بعد از كلي بازي كردن برگشتيم خونه.
فردا شبش اون يكي ماماني بابايي با عمه و عموها اومدن خونمون و كلي اسباببازي و كادو برام آوردن از خدا خواستم هر روز روز تولد من باشه خيلي عاليه. نوشته شده توسط مامان آرتين در 88/03/07 ساعت 2:5 PM | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز به مناسبت رويش اولين دندونهاي جلويي آرتين (كه از نوادر هست از بالا كسي دندون در بياره) كه مثل صدف در دهانش ميدرخشيد و به قول معروف يواش يواش به نون خوردن افتاده آش دندوني پختيم و آرتين هم كلي هديه گرفت. نوشته شده توسط مامان آرتين در 87/12/24 ساعت 4:4 PM | لینک ثابت |
|
|